
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 12:48 توسط آسمان
|

واین آغاز انسان بود.
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.
عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:12 توسط آسمان
|
سلام به همه دوستای خوبم
ممنون از ابراز همدردی همگی و این همه مهربانی امیدوارم خداوند پاسخ محبت همه شما عزیزان را بدهد.

+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:8 توسط آسمان
|
دوستان عزیز این متن میل یکی از دوستان است
با سلام خدمت همه شما عزيزان
دختري جوان در نبرد با بيماري سرطان به گروه خوني "آ منفي" و يا "او منفي" نيازمند است اگراز بين شما عزيزان کساني مايل به کمک بودند حتما" با من در تماس باشند.
09126658355
ناگفته پيداست كه وقت بسيار كم است و خواهشمندم هر چه سريعتر اقدام كنيد تا به اميد خدا جان انساني را از مرگ نجات دهيد.
با تشكر فراوان
پويا
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 12:13 توسط آسمان
|
سلام به همه دوستان
از آنجاییکه تعداد زیادی از دوستان تقاضای یادگیری دف داشتند باید بگم من خودم به دلیل مشکلات شخصی نمی توانم فعلا آموزش بدم اما یکی از دوستانم که از مدرسین خوب موسیقی است می تواند شما را در این زمینه یاری دهد علاقمندان می توانند به ادامه مطلب مراجعه نمایند
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 15:49 توسط آسمان
|
مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود:
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.
پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!
مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل، زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!
زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛
در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 17:16 توسط آسمان
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ....
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 17:10 توسط آسمان
|
دكتر نايون ريمن ، پزشك عالي قدر ، روان شناس و متخصص بيماري هاي كودكان است كه بيش از 25 سال از عمر خود را به عنوان مشاور روان شناس بيماران سرطاني خدمت كرده است.
وي در سن شانزده سالگي به علت بيماري سرطان روده تحت عمل جراحي " ايليو ستومي " قرار گرفته و بخشي از روده اش را از دست داده است.
حال با هم مي خوانيم يكي از حكايات : " داستان هاي شفا بخش " را.
دلسوزي
يكي از بيماران من پزشكي است كه مبتلا به سرطان است. روزي با شادماني فوق العاد هاي نزد من آمد و چون از علاقه ي من به داستان با خبر بود ، اين داستان را برايم تعريف كرد :
روزي " شيوا " و " شاكتي " كه از جمله پادشاهان آيين هندوان هستند ، از اقامت گاه خود، زمين را نظارت مي كردند. مشكل هاي زندگي انسان ها ، پيچيدگي واكنش هاي آن ها و حضور هميشگي عامل رنج در تجربه هاي انساني ، آن دو را غمزده كرد. هم چنان كه سرگرم تماشا بودند ، " شاكتي " متوجه فقير بينوايي شد كه در جاده اي قدم مي زد. لباسهايش پاره و مندرس و رويه ي كفش هايش از جنس طناب هايي بود كه به هم گره خورده اند.
دل " شاكتي " به هم فشرده شد و از اين كه چنين مردي اين همه تلاش و تقلا مي كند ، غمگين شد. به همسر خود رو كرد و از او خواست تا به آن مرد فقير كمك كند و مالي به او ببخشد. " شيوا " يه آن مرد نگاه كرد و سپس گفت :
" اين كه از من ساخته نيست. "
شاكتي با شگفتي پرسيد : " چرا ؟ منظورت از اين سخن چيست ؟ تو پادشاه جهاني ، چه طور نمي تواني چنين كار ساده اي را انجام دهي ؟."
شيوا : " از اين جهت نمي توانم به او كمك كنم كه او هنوز آماده ي پذيرش كمك نشده است "
شاكتي با خشم گفت : " منظورت اين است كه نمي تواني بدره اي زر در راه اين فقير بيفكني؟ ."
شيوا : " البته كه مي توانم ، بطور كلي موضوع ، چيز ديگري است ."
شاكتي : " پس لطف كن و اين كار را انجام بده ."
و به اين ترتيب " شيوا " كيسه اي از سكه هاي زر در گذرگاه مرد انداخت .مرد انديشناك ، در حال قدم زدن بود و با خود گفت : " نمي دانم آيا امروز ميتوانم چيزي براي خوردن پيدا كنم يا بايد باز هم گرسنه بخوابم . "
و چون از پيچ جاده گذشت ، چشمش به چيزي در ميان راه افتاد و گفت : " آه يك قلوه سنگ بزرگ ديگر در ميان راه ، خوب شد آن را ديدم . اگر پايم را رويش گذاشته بودم ، كفش هايم به كلي از هم در مي رفت. " وبا احتياط، پايش را آن طرف كيسه زر گذاشت و به راه خود ادامه داد.
به نظر من ، زندگي كيسه هاي زر فراواني در راه ما مي افكند. اين كيسه ها به ندرت جلب توجه مي كنند و كمتر ارزشمند به نظر مي رسند. از بيمارانم مي پرسم كه آيا زندگي تاكنون كيسه ي زري در راه آن ها انداخته است كه او متوجه شده و براي پر بار كردن زندگي خود ، از آن استفاده كرده باشد؟.
با لبخند و در كمال سادگي مي گويد : " بله ، سرطان . خيال مي كردم خودتان متوجه شده ايد ."
منبع :
" داستان هاي شفا بخش " ، دكتر راشل نايومي ريمن "،
مترجم : " استاد مهدي مجرد زاده كرماني ".
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 10:4 توسط آسمان
|
مرد فقیری درست هم زمان با یک مرد بسیار ثروتمند به دروازه ی بهشت رسید.
پتر مقدس از روزنه نگاهی به بیرون انداخت، سپس یک دسته کلید بزرگ را بیرون آورد. در بهشت را باز کرد و اجازه داد مرد ثروتمند وارد شود. او حتی نیم نگاهی هم به مرد فقیر نکرد. با بسته شدن در، صدای موزیک، ترانه ها و آوازهای بلند از داخل بهشت شنیده شد.
حتما جشن بزرگی برپا بود. مرد فقیر کمی دلخور شد. اما با حوصله زیاد منتظر ماند تا پتر مقدس دوباره در را باز کند. مرد فقیر فکر می کرد اگر او هم وارد بهشت شود، برایش جشن می گیرند. اما این طور نبود. همه جا آرام بود، حتی فرشتگان مهربانی که او را به طرف قصرش می بردند، هم آرام بودند. مرد فقیر به تلخی گفت: «حتی در بهشت هم به ثروتمندان بیشتر از بقیه توجه می شود.»
فرشتگان برای او دلیل آوردند که: «ابدا دوست عزیز! این سروصداها فقط به این دلیل بود که هر روز آدم های فقیر بسیاری وارد بهشت می شوند اما فقط هر صد سال یک بار یک مرد ثروتمند را به بهشت می آورند.»
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:45 توسط آسمان
|
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا
ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:43 توسط آسمان
|