تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

تکه ای از آسمان

سلام به همه دوستای گلم

این روزها خیلی گرفتار بودم و باید تلاش می کردم تا این آسمون آبی که حالا تیره و تار شده خدای ناکرده بقیه رو هم تیره و تار نکنه

عکس زیر را تقدیم می کنم به همه دوستای گلم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:0  توسط آسمان  | 

ظلم یعنی چه؟

خانواده ای بودند شاد و خرم یک روز فرزند خانواده گفت پدر ظلم یعنی چه؟

پدر گفت:یعنی حق کسی را ازش بگیری ،پسر مدام به این جمله فکر می کرد و سعی می کرد گفته پدر را درک کند روزی او خوشحال با مادرش میز شام را آماده کرده بودند و برای شادی پدر کیک مورد علاقه او را پخته بودند تا بعد از صرف شام دورهم با چای بخورنداما  آن شب  پدر عصبانی آمد به خانه  اخم کرده بود تا مادر چیزی می گفت پدر فریاد می زد پسر که کلی ذوق شام داشت نتواست درست چیزی بخورد چون پدر اخم کرده بود و قیافه اش تو هم بود کم کم شادی آن شب پسر تبدیل شد به اندوه  ، مادرش را که می نگریست می دید که شادی  او هم تبدیل به ناراحتی شده  ،تلویزیون روشن بود  مجری پرسید : چند آدم ظالم می شناسید پسر گفت من یکی می شناسم مادر با تعجب گفت :آن شخص ظالم کیست؟ پسر گفت :پدر

 مادر با حیرت به او نگریست پدر روزنامه اش را پایین آورد و گفت : من چه ظلمی کردم ؟پسر گفت : آیا شادی حق من نبود؟پدر متفکر گفت :چرا پسرم پسر جواب داد پس چرا آن را از من و مادر گرفتی؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:9  توسط آسمان  | 

تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:8  توسط آسمان  | 

ورساچه و والنتینو

لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتادو دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.   









+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:42  توسط آسمان  | 

به چه کسی رای می هدید؟

فرض کنید به شما این امکان را می دهند که یک رییس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده صلح ، ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان آورد . بین این سه داوطلب کدام را انتخاب می کنید؟

نفر اول :

او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار می کند . از فالگیر و غیب گو و منجم مشورت می گیرید. در کنار زنش دو معشوقه دارد شدیداً سیگاری بوده و روزی هم ده لیوارن مشروب مارتینی می نوشد.

نفر دوم:

او دو محل کار اخراج شده تا ساعت 12 ظهر می خوابد در مدرسه چند بار رفوزه شده ، در جوانی تریاک می کشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد ایشان روزی هم یک بطر ویسکی می خورد و بی تحرک و چاق است.

نفر سوم:

دولت کشورش به او مدال شجاعت داده ، گیاه خوار بوده و دارای سلامت کامل است . به سیگار و مشروب اکیداً لب نمی زند و در گذشته هیچ رسوایی به بار نیاورده.

 

به چه کسی رای می دهید؟

 

حالا این سئوال را پاسخ دهید شما مشاور و مدد کار اجتماعی هستید

زن حامله ای می شناسید که 8 فرزند دارد 3 تا از فرزندانش ناشنوا هستند و 2 تا از آنها کور و یکی عقب مانده در ضمن خود این خانم مبتلا به بیماری مهلک سیفلیس است از شما مشورت می خواهد که آیا سقط جنین بکند یا خیر؟

 

خواهید گفت کورتاژ کند؟

برای دیدن نتایج رای خود لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:54  توسط آسمان  | 

دختر با دستان معجزه گر

داستان زندگى نينا جاكوبز يكى از عجيب ترين و غم انگيزترين، ماجراهايى است كه اهالى دهكده اى كوچك در اسكاتلند، شنيده اند. هنوز بعد از گذشت ۴۰ سال، داستان زندگى اين دختر، سينه به سينه بين مردم اين دهكده نقل مى شود و آنها را به ياد دخترى با دستان شفا بخش مى اندازد كه زندگى خود را در راه درمان يكى از افراد دهكده گذاشت.

زمانى كه نينا، متولد شد، فرقى با ساير كودكان نداشت به استثناى چشمان آبى درخشان و گيرايش كه هر كس به آنها نگاه مى كرد، عكس خود را در آن مى ديد.
نينا هرگز كودكى شيطان نبود. مادر و خاله او، هميشه از گوشه گيرى و آرامش او متعجب بودند. او هرگز تمايلى به بازى با ساير كودكان نداشت. تمام روز را در حياط كليساى اطراف خانه و يا در كنار درياچه كوچك دهكده مى گذراند همه همسايه ها از او به عنوان فرشته كوچك، ياد مى كردند. فرشته كوچكى كه هميشه لبخند مى زد.
اما داستان حقيقى و عجيب زندگى او را بايد به ۵ سالگى نينا و زمانى كه مادر او به نوعى بيمارى پوستى دچار شد، مربوط كرد. پزشك دهكده بعد از تجويز چند داروى مختلف براى مادر او، سفارش كرد كه تا زمان برطرف شدن علايم، كسى را لمس نكند تا احتمالاً بيمارى به ديگران منتقل نشود. اما بعد از گذشت ۲ هفته همچنان لكه ها روى پوست مادر بودند و هيچ بهبودى در آنها ديده نمى شد. روزى نينا با لبخند هميشگى به سراغ مادر رفت و از او تقاضا كرد تا اجازه دهد براى لحظه اى دستان او را لمس كند. مادر فوراً درخواست او را رد كرد. حتى با اصرارهاى دختر كوچك، مادر اجازه نزديك شدن به خود را به او نداد.
همان شب زمانى كه مادر خواب بود، احساس كرد دستان كوچكى، دست چپ او را كه آسيب ديده بود، لمس مى كنند.
مادر بلافاصله چشمانش را باز كرد او در كمال تعجب اثرى از لكه ها روى دست خود نديد. نينا آنجا بود و با لبخند گرمى، به او خيره شده بود. نگاه مادر بلافاصله به دست چپ دخترش افتاد كه در جيب پيراهنش پنهان كرده بود. زمانى كه با اصرار دست دخترش را از جيب بيرون آورد، متوجه شد لكه هاى رنگى، مشابه همان هايى كه روى دست خودش بود، اكنون روى دست نينا به وجود آمده است.
مادر هرگز متوجه نشد در آن شب، نينا چه كرده بود و چرا لكه هاى دست او ناگهان درمان شدند و دخترش را گرفتار كردند. بعد از دو تا سه روز دست نينا نيز خوب شد. در حالى كه او از هيچ دارويى استفاده نكرده بود. زمانى كه خبر اين درمان عجيب به گوش اهالى دهكده رسيد، شايعه شدكه دستان نينا قدرت جادويى و درمان كنندگى دارد، اما كسى جرأت نمى كرد به نينا نزديك شود. در وجود اين دختر كوچك چيزى بود كه به كسى اجازه نزديك شدن به او را نمى داد. خود نينا هم هرگز از اتفاق آن شب صحبتى نمى كرد. انگار در آن لحظه، او متوجه هيچ چيز نشده بود.
روزى يكى از همسايه ها، براثر سقوط قسمتى از چوب سقف از ناحيه سر به شدت دچار آسيب شديدى شد و به كما رفت. پزشك دهكده به خانواده او گفت احتمالاً اين مرد تا چند روز ديگر خواهد مرد و اگر جانش را از دست ندهد فلج خواهد شد. همه اهالى دهكده براى ديدن مرد بيهوش جمع شده بودند كه ناگهان يكى از همسايه ها به سمت بيرون خانه اشاره كرد. نيناى كوچك آنجا، بيرون زير درخت كاج ايستاده بود و به طرف خانه نگاه مى كرد. بعد از مدتى آرام آرام به سمت كلبه آمد و بدون اين كه كسى جلوى او را بگيرد به سمت مرد بيمار رفت. مرد هنوز در كما بود. نينا آرام دستان خود را روى سر او قرار داد. در مقابل چشمان حيرت زده اهالى دهكده، مرد بيمار پلكى زد و چشمانش را باز كرد ولى نينا در اين لحظه بلافاصله از هوش رفت...
هيچ كس، حتى پزشك دهكده نمى توانست بهبودى معجزه آساى مرد را توجيه كند. طبق معمول زمانى كه نينا به هوش آمد، چيزى نگفت و نسبت به مردم كه او را فرشته معجزه گر لقب داده بودند، واكنشى نشان نداد.
۷ سال بعد زمانى كه نينا ۱۴ ساله شد، چند نفر از اهالى دهكده را از مرگ حتمى، تنها با لمس ناحيه آسيب ديده نجات داد. اما هيچ وقت از كارى كه انجام مى داد، با هيچ كس حتى پدر و مادرش صحبت نمى كرد. روزى يكى از اهالى روستا، براثر توفان، در رودخانه اطراف دهكده غرق شد تا ۲ روز هيچ جست وجويى جهت پيدا كردن او ثمربخش نبود. مادر مرد غرق شده به شدت بى تابى مى كرد و همه اهالى نگران او بودند. تا اين كه روز سوم، جسد مرد در كنار نيزارهاى پايين رودخانه پيدا شد. معلوم بود كه مرد، ساعت ها است مرده و هيچگونه علايم حياتى در او ديده نمى شد. زمانى كه مادر او اين قضيه را شنيد به سرعت به طرف خانه نينا دويد. او مطمئن بود دخترك با دستان معجزه گر خود، مى تواند به پسر او زندگى ببخشد. اما نينا برخلاف هميشه به صورت داوطلبانه به عيادت بيماران مى رفت، به محض ديدن مادر مرد غرق شده و شنيدن تقاضاى كمك او از انجام اين كار طفره رفت. تمام صورت او ناگهان به شدت رنگ پريده شد و دستانش شروع به لرزش كردند. مادر پسر كه نمى توانست مخالفت نينا را بپذيرد، به زور او را به سمت رودخانه كشيد. مادر نينا هم كه اطمينان داشت دخترش از پس اين قضيه بر مى آيد، مخالفتى نكرد در تمام راه چشمان دختر وحشت زده به اطراف نگاه مى كرد انگار كه هيچ كس و هيچ كجاى اين دهكده را نمى شناسد. به محض ديدن مرد غرق شده، حال نينا بدتر شد. از آرامشى كه همه اهالى در اين سال ها از او سراغ داشتند هيچ خبرى نبود. نينا دقيقاً حال فردى را داشت كه به زور به انجام كارى برخلاف ميلش مجبور شود. مادر فرد مصدوم، دستان كوچك و لرزان دختر را روى سر پسرش كه هيچ نشانه اى از زندگى نداشت، قرار داد ولى هيچ اتفاقى نيفتاد. نينا به شدت گريه مى كرد و التماس مى كرد او را به حال خود رها كنند. اما انگار همه مطمئن بودند كه شفاى پسر، در دستان او قرار دارد. مادر پسر از شدت ناراحتى، با كلماتى ناخوشايند با او حرف مى زد و اصرار داشت كه نينا، پسرش را به او برگرداند. ناگهان دخترك فرياد بلندى كشيد كه همه اهالى را ساكت كرد. پشت هم چند بار فرياد كشيد، هيچ كس جرأت نزديك شدن به او را نداشت. بعد از چند لحظه، نينا بيهوش شد. همه اهالى به سمت پسر برگشتند. او آرام آرام پلك مى زد و چشمانش باز بود. همه با مشاهده بازگشت پسر به زندگى، نينا را فراموش كردند آنها گمان مى كردند كه مانند دفعات قبلى بعد از دقايقى، او به حالت اول برخواهد گشت اما...
نينا هرگز چشمانش را باز نكرد و ديگر كسى برق چشمان آبى و لبخند او را نديد. پزشك دليل مرگ او را خفگى اعلام كرد زيرا صورتش به شدت كبود شده بود. هيچ كس متوجه نشد كه چرا نينا اين بار تمايلى به ديدن بيمار نداشت. آيا او از سرنوشت خود مطلع بود؟ چرا اين بار او به وضعيت طبيعى اش برنگشت؟ اگر چه مادر نينا بعد از مرگ او، تصور مى كرد روح دخترش باز هم در دهكده رفت و آمد مى كند و بيماران را شفا مى دهد اما واقعيت اين است كه نيناى چهارده ساله، در ۱۷ فوريه ۱۹۷۰ براى هميشه چشمانش را بست. اما داستان دخترى با دستان شفابخش هنوز در ميان اهالى دهكده، سينه به سينه نقل مى شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:49  توسط آسمان  | 

فکر کن

فکر کن ......


تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی – کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟


تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟


تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟

درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟


دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!

باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.


باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.


قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه.


تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.

خوبیها باید در چرخش باشن ....


کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...


میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.

این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....

به جای نگهداشتن ...


وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم ، احتمال تنگدستی رو ....


فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...


با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی :

که به فردا اعتماد نداری ...

و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی

به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری

برقص

چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند

عشق بورز

چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای

بخوان

چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود

زندگی کن

چنانکه گویی بهشت روی زمین است

خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان

بذار نو به زندگیت وارد بشه

و خودت ...

به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده ....

امید که صلح و کامیابی برات به ارمغان بیاره

آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:15  توسط آسمان  | 

سال نو بر همه مبارک

سال نو بر همگان مبارک

رویش،زایش،تازگی و نو شدن ،همه از ویژگی های نخستین روز از نخستین فصل سال است، که ما نوروز می نامیم اش.همان روزی که عمرش شاید به قدمت تمامی نسلها وآدم هایی است که آمده اند و رفته اند. و مختصاتش به بزرگی همه ی تمدن ها و فرهنگ هایی که به وجود آمده اند و سقوط کرده اند.آری،بسیاری از رسم ها و سنتها همیشه می مانند؛و نه مانند آدم ها در حد فاصله ی مرگ و زندگی دست و پا می زنند،و نه چون تمدن ها تاریخ مصرف دارند،این آیین ها و سنت ها با گذشت زمان تنها گردی بر چهره می گیرند و رنگ عوض می کنند،و ما بقی عمرشان را در قالبی دیگر و چه بسا در همان قالب اولیه چهره می نمایانند. نوروز هم یکی از همین آیین هایی است که با وجود همه ی ناملایمات و افت و خیزهای غیر قابل کنترل تاریخ موجودیت خود را به خوبی حفظ کرده است و درست سالی یکبار به سراغمان می آید تا از روزمره گی به درمان برد و نهیب بزندمان که: "این است معجزه طبیعت".

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:48  توسط آسمان  | 

بهترین معلم زندگی

خانم "تامپسون" معلم کلاس پنجم ابتدائی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد.

اما این غیر ممکن بود. چرا که در ردیف جلو پسر بچه ای به نام "تدی استوارد" در صندلی خود فرو رفته بود و چندان مورد توجه قرار نداشت. خانم"تامپسون" سال قبل "تدی" را دیده بود و متوجه شده بود که او با بقیه بچه ها بازی نمی کند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیاز دارد. برای همین "تدی" فردی نامطلوب قلمداد می شد. این وضعیت چنان خانم "تامپسون"را تحت تاثیر قرارداد که او عملاً نمرات پایینی را بر روی برگه امتحانی اش درج می کرد.

در مدرسه ای که خانم "تامپسون" تدریس می کرد ، لازم بود تا معلمان شرح گذشته تحصیلی همه دانش آموزان خود را مورد بررسی قرار دهند. او "تدی" را در نوبت آخر قرار داد. با این حال وقتی پرونده وی رامرور کرد ، بسیار شگفت زده شد.

معلم کلاس اول "تدی" نوشته بود : او بچه ای با هوش است که همیشه برای خندیدن آمادگی دارد. او تکالیفش را مرتب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد. او از اینکه دور و برش شلوغ باشد ، خوشحال می شود.

معلم کلاس دوم نوشته بود : "تدی"دانش آموز بسیار با هوش و با استعدادی است. همکلاسی هایش او را دوست دارند اما او اخیرا به خاطر ابتلاء مادرش به یک بیماری لاعلاج دچار مشکل شده . و احتمالاً زندگی اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته بود : مرگ مادرش برایش بسیار سخت تمام شد. او تلاش می کند تا هر چه در توان دارد به کار بندد ، اما پدرش چندان علاقه ای از خودش نشان نمی دهد. اگر در این خصوص اقدامی نشود زندگی شخصی اش دچار مشکل خواهد شد .

معلم کلاس چهارم نوشته بود : "تدی" انزوا طلب است و علاقه چندانی به مدرسه نشان نمی دهد. او دوستان زیادی ندارد و گاهی سر کلاس خوابش می برد.

اکنون خانم "تامپسون" مشکل وی را شناخته بود به خاطر همین از رفتار خود شرمسار شد. او حتی وقتی که دید همه دانش آموزانش به جز "تدی" هدایای کریسمس او را با کادوها و روبان های رنگارنگ زیبا بسته بندی کرده اند، حالش بدتر شد. هدیه "تدی" با بد سلیقگی در میان یک کاغذ ضخیم قهوه ای رنگ پیچیده شده بود که او آن را از پاکت های خود درست کرده بود.

خانم"تامپسون"برای باز کردن آن در بین هدایای دیگر دچار عذاب روحی شده بود. وقتی او یک گردنبند بدلی کهنه را که تعدادی از نگین های آن هم افتاده بود به همراه یک شیشه عطر مصرف شده که یک چهارم آن باقی مانده بود از لای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید ، گروهی ازبچه های کلاس شلیک خنده سر دادند. اما او خنده استهزاء آمیز بچه ها را با تحسین گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آویخت و مقداری از عطر را نیز به مچ دستش پاشید.

حرکت بعدی "تدی" کاملا خانم "تامپسون" را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اینکه سر انجام خانم معلم خود را تنها گیر آورد. سپس به وی گفت:خانم معلم امروز شما دقیقا بوی مادرم را می دهید.

خانم"تامپسون"هاج و واج به او نگریست. پس از خوردن زنگ آخر و رفتن بچه ها او یک ساعت در کلاس نشست و اشک ریخت.

از آن روز به بعد او دیگر تدریس را صرفاً به آموختن ، خواندن ، نوشتن و ریاضیات محدود نکرد بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگی هم بیاموزد.

خانم "تامپسون" بخصوص توجه خویش را به "تدی" معطوف کرد. همچنانکه با پسرک کار می کرد گویی ذهن وی دوباره زنده می شد. هر چه بیشتر او را تشویق می کرد . پسرک بیشتر عکس العمل نشان می داد. در پایان سال "تدی" یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد.

خانم "تامپسون" علیرغم ادعایش که گفته بود همه بچه ها را به یک اندازه دوست دارد اما این بار هم دروغ می گفت. چرا که تعلق خاطر ویژه ای نسبت به "تدی" داشت.

یک سال بعد او نامه ای از طرف "تدی"دریافت کرد که در آن نوشته بود او بهترین معلم در تمام زندگی اش بود.

شش سال دیگر نیز سپری شد تا اینکه او نامه دیگری از طرف "تدی" دریافت کرد ، "تدی" در این نامه نوشته بود در حال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه با رتبه عالی است. او بار دیگر به خانم "تامپسون" اطمینان داده بود که وی را همچنان بهترین معلم تمام زندگی اش می داند.

سپس چهار سال دیگر نیز مثل برق و باد گذشت. در نامه چهارم "تدی" گفته بود که به زودی به درجه دکترا نایل خواهد آمد. او نوشته بود که می خواهد باز هم پیشرفت کند و بار دیگر احساس قلبی خود را در خصوص وی تکرار کرده بود.

ماجرا به همین جا خاتمه نیافت. بهار سال بعد نامه دیگری ازطرف "تدی" به دست خانم "تامپسون" رسید ، او در نامه خود نوشته بود که با دختری آشنا شده و می خواهد با وی ازدواج کند.

"تدی" اظهار کرده بود از آنجا که چند سالی است پدرش را از دست داده ، موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم "تامپسون" بپذیرد و به جای مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد.

البته خانم "تامپسون"پذیرفت. حدس می زنید چه اتفاقی افتاد؟

او در مراسم عقد همان گردنبندی را به گردن آویخت که چند نگینش افتاده بود و همان عطری را مصرف کرده بود که خاطره مادر "تدی" را در یاد او زنده می کرد. در مراسم عروسی "تدی" با دیدن خانم "تامپسون" لبخند رضایت بر لبانش نشست ، پیش رفت و مؤدبانه دست او را گرفت. بوسه ای بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود مطلبی را گفت که خانم "تامپسون"در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد ، تو کاملاً در اشتباهی. "تدی" این تو بودی که به من آموختی می توانم مهم و تاثیرگذار باشم. در آن زمان من اصلاً نمی دانستم چطور باید به دانش آموزان درس بیاموزم تا اینکه با تو آشنا شدم. من برا ی تو و همسرت آرزوی موفقیت و زندگی خوبی می کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:49  توسط آسمان  | 

تله ی نامهربانی

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار ، تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی، مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :"کاش یه غذای حسابی باشه ."اما همسن که بسته را باز کرد ند  ،از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه ،یک  تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هر کسی که می رسید ، می گفت "توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است..." مرغ با شنیدن این خبر ، بالهایش را تکان داد و گفت  ـآقای موش ،برایت متاسفم از این به بعد خیلی بایدمواظب خودت باشی ،به هر حال من کاری به تله موش ندارم. تله موش هم ربطی به من ندارد."

میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدایی بلند سرداد و گفت : "آقای موش، من فقط دعایت می کنم که توی تله نیفتی چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من ، پشت و پناهت خواهد بود."

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : "من تا به حال  ندیده ام که یک گاو توی تله موش بیفتد!" او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش ناامید از همه جا ، به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدایی شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبوده بلکه مارخطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش نیش زد و صدای جیغ  ، از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید ، او را فورا به بیمارستان رساند. بعد از چند روز که حال او بهتر شد اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود  ، گفت " برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او ، هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست."

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت ، فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد ، بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید . اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد . بستگان او ، شب و روز به خانه ی آنان رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مزرعه دار مجبور شد تا میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن ، برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار ، بدتر می شد تا اینکه یک روز صبح ، در حالیکه از درد به خود می پیچید .  از دنیا رفت و خبر مردن او ،خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم به خاک سپاری او شرکت کردند، بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا موش به تنهایی در مزرعه می گشت و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده و فکر کردی ربطی هم به تو ندارد بیشتر فکر کن ، شاید خیلی هم بی ربط نباشد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:12  توسط آسمان  |