تکه ای از آسمان
در اين روز اشعه خورشيد با زاويه خاصي بر اين صخره ميتابد. چيزي متوجه شديد؟ دوباره نگاه كنيد اگر هنوز اعجاز اين تصوير را درك نكردهايد تصوير را بچرخانيد استادى از شاگردانش پرسید: مشت می کوبم بر در پنجه می سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم من به تنگ آمده ام از همه چيز بگذاريد هواری بزنم آ ی.... با شما هستم آی... اين درها را باز کنيد می خواهم فرياد بلندی بکشم چاره درد مرا بايد اين داد کند از شما خفته ی چند چه کسی می آيد با من فرياد کند فریدون مشیری این روزها خیلی گرفتار بودم و باید تلاش می کردم تا این آسمون آبی که حالا تیره و تار شده خدای ناکرده بقیه رو هم تیره و تار نکنه عکس زیر را تقدیم می کنم به همه دوستای گلم خانواده ای بودند شاد و خرم یک روز فرزند خانواده گفت پدر ظلم یعنی چه؟ پدر گفت:یعنی حق کسی را ازش بگیری ،پسر مدام به این جمله فکر می کرد و سعی می کرد گفته پدر را درک کند روزی او خوشحال با مادرش میز شام را آماده کرده بودند و برای شادی پدر کیک مورد علاقه او را پخته بودند تا بعد از صرف شام دورهم با چای بخورنداما آن شب پدر عصبانی آمد به خانه اخم کرده بود تا مادر چیزی می گفت پدر فریاد می زد پسر که کلی ذوق شام داشت نتواست درست چیزی بخورد چون پدر اخم کرده بود و قیافه اش تو هم بود کم کم شادی آن شب پسر تبدیل شد به اندوه ، مادرش را که می نگریست می دید که شادی او هم تبدیل به ناراحتی شده ،تلویزیون روشن بود مجری پرسید : چند آدم ظالم می شناسید پسر گفت من یکی می شناسم مادر با تعجب گفت :آن شخص ظالم کیست؟ پسر گفت :پدر مادر با حیرت به او نگریست پدر روزنامه اش را پایین آورد و گفت : من چه ظلمی کردم ؟پسر گفت : آیا شادی حق من نبود؟پدر متفکر گفت :چرا پسرم پسر جواب داد پس چرا آن را از من و مادر گرفتی؟؟!!!! لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد، با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد. فرض کنید به شما این امکان را می دهند که یک رییس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده صلح ، ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان آورد . بین این سه داوطلب کدام را انتخاب می کنید؟ نفر اول : او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار می کند . از فالگیر و غیب گو و منجم مشورت می گیرید. در کنار زنش دو معشوقه دارد شدیداً سیگاری بوده و روزی هم ده لیوارن مشروب مارتینی می نوشد. نفر دوم: او دو محل کار اخراج شده تا ساعت 12 ظهر می خوابد در مدرسه چند بار رفوزه شده ، در جوانی تریاک می کشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد ایشان روزی هم یک بطر ویسکی می خورد و بی تحرک و چاق است. نفر سوم: دولت کشورش به او مدال شجاعت داده ، گیاه خوار بوده و دارای سلامت کامل است . به سیگار و مشروب اکیداً لب نمی زند و در گذشته هیچ رسوایی به بار نیاورده. به چه کسی رای می دهید؟ حالا این سئوال را پاسخ دهید شما مشاور و مدد کار اجتماعی هستید زن حامله ای می شناسید که 8 فرزند دارد 3 تا از فرزندانش ناشنوا هستند و 2 تا از آنها کور و یکی عقب مانده در ضمن خود این خانم مبتلا به بیماری مهلک سیفلیس است از شما مشورت می خواهد که آیا سقط جنین بکند یا خیر؟ خواهید گفت کورتاژ کند؟ برای دیدن نتایج رای خود لطفا به ادامه مطلب مراجعه نمایید داستان زندگى نينا جاكوبز يكى از عجيب ترين و غم انگيزترين، ماجراهايى است كه اهالى دهكده اى كوچك در اسكاتلند، شنيده اند. هنوز بعد از گذشت ۴۰ سال، داستان زندگى اين دختر، سينه به سينه بين مردم اين دهكده نقل مى شود و آنها را به ياد دخترى با دستان شفا بخش مى اندازد كه زندگى خود را در راه درمان يكى از افراد دهكده گذاشت. زمانى كه نينا، متولد شد، فرقى با ساير كودكان نداشت به استثناى چشمان آبى درخشان و گيرايش كه هر كس به آنها نگاه مى كرد، عكس خود را در آن مى ديد.![]()
![]()
![]()
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد
میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با
وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
میزنیم؟..
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى
نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله
میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید
صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم
به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه
میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى
نمانده باشد.![]()
![]()
تا پيش از اين و براساس توطئهاي که دشمنان طراحي کرده بودند، گمان ميشد که دانش ربطي به دختر يا پسر بودن دانشآموزان ندارد. اين در حالي است که وجود تفاوت بسيار زياد ميان دختران و پسران اگر از ديد مردم عادي يا فريبخوردگان پنهان بماند هيچگاه از ديد وزير آموزشوپرورش دولت دهم پنهان نخواهند ماند. اين هفته حاجيبابايي، وزير آموزشوپرورش از پيگيري طرح جداسازي کتب درسي دختران و پسران توسط اين وزارتخانه خبر داد که بسيار دلگرمکننده بود. ما علاوه بر گرم کردن دل، کمک و پيشنهاد هم در اين زمينه بلديم. در زير چند نمونه از مطالب کتابهاي جداسازي شده مطابق سياستهاي وزارت آموزشوپرورش براي الگوبرداري آورده شدهاند.
رياضي پسران: 2+2 مساوي است با 4. فوقفوقش 5.
رياضي دختران: 2 تا گل داريم 2 تا گل ديگه هم ميذاريم کنارش که به مامانمون هديه بديم؛ مجموعا ميشه يه دسته گل.
جغرافي پسران: اگر دست راست خود را به طرف شرق و دست چپ خود را به طرف غرب بگيريم، شمال در پيشرو و جنوب در پشت سرمان خواهد بود.
جغرافي دختران: اگر قادر به تشخيص دست راست و چپ خود باشيم، بهتر است به خانه بخت رفته و دل وزير آموزشوپرورش را که بارها اعلام کرده از ازدواج دانشآموزان دختر استقبال ميکند، شاد كنيم.
ادبيات پسران: درس «حسنک وزير» از تاريخ بيهقي...
ادبيات دختران: درس «مرضيه وزير» از تاريخ ...
انگليسي پسران:
I want to go to the garden with my friendsانگليسي دختران:
I want to go to the kitchen and cook the dinner for my lord husband
تاريخ پسران (پس از حذف پادشاهان و لشکرکشيها که دولت وعدهاش را داده): يونانيها به سرکردگي يک يارويي حدود دو هزار سال پيش به ايران حمله کردند و عدهاي از مردم را کشتند و يک سلسلهاي را منقرض کردند اما پس از اندکي خودشان هم رفتند وردست بابايشان.
تاريخ دختران (پس از اصلاحات مذکور): يونانيها يک زماني به ايران آمدند و سعي کردند بهجاي خورشت پلو بادمجون غذاي پلاخورشتوس يوناني را که اصلا هم خوشمزه نبود، رواج بدهند اما نتوانستند. طرز تهيه خورشت پلوبادمجون به شرح زير است...
شيمي پسران: طرز تهيه گاز دياکسيدمتان در آزمايشگاه:...
شيمي دختران: طرز تهيه انرژي اتمي در آشپزخانه: ...
فلسفه پسران: سقراط فيلسوفي يوناني بود که پيوسته در طلب حق بود و لقب شهيد راه حقيقت گرفت.
فلسفه دختران: زن سقراط پيوسته در تعقيب شهيد راه حقيقت بود و دمار از روزگار او درآورد.
فيزيک نور پسران: در انعکاس يک تصوير در آينه بين فاصله كانوني آينه(f) و فاصله جسم از آينه(p) و فاصله تصوير از آينه (q) رابطه وجود دارد.
فيزيک نور دختران: در انعکاس تصوير در آينه هميشه بين نجابت، زيبايي و شوهرداري بايد نسبت وجود داشته باشد.![]()

![]()
![]()

![]()
جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.
لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتادو دلباخته شخصیت او شد. آن دو، ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد.
![]()

![]()
:ادامه مطلب:![]()
نينا هرگز كودكى شيطان نبود. مادر و خاله او، هميشه از گوشه گيرى و آرامش او متعجب بودند. او هرگز تمايلى به بازى با ساير كودكان نداشت. تمام روز را در حياط كليساى اطراف خانه و يا در كنار درياچه كوچك دهكده مى گذراند همه همسايه ها از او به عنوان فرشته كوچك، ياد مى كردند. فرشته كوچكى كه هميشه لبخند مى زد.
اما داستان حقيقى و عجيب زندگى او را بايد به ۵ سالگى نينا و زمانى كه مادر او به نوعى بيمارى پوستى دچار شد، مربوط كرد. پزشك دهكده بعد از تجويز چند داروى مختلف براى مادر او، سفارش كرد كه تا زمان برطرف شدن علايم، كسى را لمس نكند تا احتمالاً بيمارى به ديگران منتقل نشود. اما بعد از گذشت ۲ هفته همچنان لكه ها روى پوست مادر بودند و هيچ بهبودى در آنها ديده نمى شد. روزى نينا با لبخند هميشگى به سراغ مادر رفت و از او تقاضا كرد تا اجازه دهد براى لحظه اى دستان او را لمس كند. مادر فوراً درخواست او را رد كرد. حتى با اصرارهاى دختر كوچك، مادر اجازه نزديك شدن به خود را به او نداد.
همان شب زمانى كه مادر خواب بود، احساس كرد دستان كوچكى، دست چپ او را كه آسيب ديده بود، لمس مى كنند.
مادر بلافاصله چشمانش را باز كرد او در كمال تعجب اثرى از لكه ها روى دست خود نديد. نينا آنجا بود و با لبخند گرمى، به او خيره شده بود. نگاه مادر بلافاصله به دست چپ دخترش افتاد كه در جيب پيراهنش پنهان كرده بود. زمانى كه با اصرار دست دخترش را از جيب بيرون آورد، متوجه شد لكه هاى رنگى، مشابه همان هايى كه روى دست خودش بود، اكنون روى دست نينا به وجود آمده است.
مادر هرگز متوجه نشد در آن شب، نينا چه كرده بود و چرا لكه هاى دست او ناگهان درمان شدند و دخترش را گرفتار كردند. بعد از دو تا سه روز دست نينا نيز خوب شد. در حالى كه او از هيچ دارويى استفاده نكرده بود. زمانى كه خبر اين درمان عجيب به گوش اهالى دهكده رسيد، شايعه شدكه دستان نينا قدرت جادويى و درمان كنندگى دارد، اما كسى جرأت نمى كرد به نينا نزديك شود. در وجود اين دختر كوچك چيزى بود كه به كسى اجازه نزديك شدن به او را نمى داد. خود نينا هم هرگز از اتفاق آن شب صحبتى نمى كرد. انگار در آن لحظه، او متوجه هيچ چيز نشده بود.
روزى يكى از همسايه ها، براثر سقوط قسمتى از چوب سقف از ناحيه سر به شدت دچار آسيب شديدى شد و به كما رفت. پزشك دهكده به خانواده او گفت احتمالاً اين مرد تا چند روز ديگر خواهد مرد و اگر جانش را از دست ندهد فلج خواهد شد. همه اهالى دهكده براى ديدن مرد بيهوش جمع شده بودند كه ناگهان يكى از همسايه ها به سمت بيرون خانه اشاره كرد. نيناى كوچك آنجا، بيرون زير درخت كاج ايستاده بود و به طرف خانه نگاه مى كرد. بعد از مدتى آرام آرام به سمت كلبه آمد و بدون اين كه كسى جلوى او را بگيرد به سمت مرد بيمار رفت. مرد هنوز در كما بود. نينا آرام دستان خود را روى سر او قرار داد. در مقابل چشمان حيرت زده اهالى دهكده، مرد بيمار پلكى زد و چشمانش را باز كرد ولى نينا در اين لحظه بلافاصله از هوش رفت...
هيچ كس، حتى پزشك دهكده نمى توانست بهبودى معجزه آساى مرد را توجيه كند. طبق معمول زمانى كه نينا به هوش آمد، چيزى نگفت و نسبت به مردم كه او را فرشته معجزه گر لقب داده بودند، واكنشى نشان نداد.
۷ سال بعد زمانى كه نينا ۱۴ ساله شد، چند نفر از اهالى دهكده را از مرگ حتمى، تنها با لمس ناحيه آسيب ديده نجات داد. اما هيچ وقت از كارى كه انجام مى داد، با هيچ كس حتى پدر و مادرش صحبت نمى كرد. روزى يكى از اهالى روستا، براثر توفان، در رودخانه اطراف دهكده غرق شد تا ۲ روز هيچ جست وجويى جهت پيدا كردن او ثمربخش نبود. مادر مرد غرق شده به شدت بى تابى مى كرد و همه اهالى نگران او بودند. تا اين كه روز سوم، جسد مرد در كنار نيزارهاى پايين رودخانه پيدا شد. معلوم بود كه مرد، ساعت ها است مرده و هيچگونه علايم حياتى در او ديده نمى شد. زمانى كه مادر او اين قضيه را شنيد به سرعت به طرف خانه نينا دويد. او مطمئن بود دخترك با دستان معجزه گر خود، مى تواند به پسر او زندگى ببخشد. اما نينا برخلاف هميشه به صورت داوطلبانه به عيادت بيماران مى رفت، به محض ديدن مادر مرد غرق شده و شنيدن تقاضاى كمك او از انجام اين كار طفره رفت. تمام صورت او ناگهان به شدت رنگ پريده شد و دستانش شروع به لرزش كردند. مادر پسر كه نمى توانست مخالفت نينا را بپذيرد، به زور او را به سمت رودخانه كشيد. مادر نينا هم كه اطمينان داشت دخترش از پس اين قضيه بر مى آيد، مخالفتى نكرد در تمام راه چشمان دختر وحشت زده به اطراف نگاه مى كرد انگار كه هيچ كس و هيچ كجاى اين دهكده را نمى شناسد. به محض ديدن مرد غرق شده، حال نينا بدتر شد. از آرامشى كه همه اهالى در اين سال ها از او سراغ داشتند هيچ خبرى نبود. نينا دقيقاً حال فردى را داشت كه به زور به انجام كارى برخلاف ميلش مجبور شود. مادر فرد مصدوم، دستان كوچك و لرزان دختر را روى سر پسرش كه هيچ نشانه اى از زندگى نداشت، قرار داد ولى هيچ اتفاقى نيفتاد. نينا به شدت گريه مى كرد و التماس مى كرد او را به حال خود رها كنند. اما انگار همه مطمئن بودند كه شفاى پسر، در دستان او قرار دارد. مادر پسر از شدت ناراحتى، با كلماتى ناخوشايند با او حرف مى زد و اصرار داشت كه نينا، پسرش را به او برگرداند. ناگهان دخترك فرياد بلندى كشيد كه همه اهالى را ساكت كرد. پشت هم چند بار فرياد كشيد، هيچ كس جرأت نزديك شدن به او را نداشت. بعد از چند لحظه، نينا بيهوش شد. همه اهالى به سمت پسر برگشتند. او آرام آرام پلك مى زد و چشمانش باز بود. همه با مشاهده بازگشت پسر به زندگى، نينا را فراموش كردند آنها گمان مى كردند كه مانند دفعات قبلى بعد از دقايقى، او به حالت اول برخواهد گشت اما...
نينا هرگز چشمانش را باز نكرد و ديگر كسى برق چشمان آبى و لبخند او را نديد. پزشك دليل مرگ او را خفگى اعلام كرد زيرا صورتش به شدت كبود شده بود. هيچ كس متوجه نشد كه چرا نينا اين بار تمايلى به ديدن بيمار نداشت. آيا او از سرنوشت خود مطلع بود؟ چرا اين بار او به وضعيت طبيعى اش برنگشت؟ اگر چه مادر نينا بعد از مرگ او، تصور مى كرد روح دخترش باز هم در دهكده رفت و آمد مى كند و بيماران را شفا مى دهد اما واقعيت اين است كه نيناى چهارده ساله، در ۱۷ فوريه ۱۹۷۰ براى هميشه چشمانش را بست. اما داستان دخترى با دستان شفابخش هنوز در ميان اهالى دهكده، سينه به سينه نقل مى شود.![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |



