تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 20:6 توسط آسمان |


ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای  غیر قابل شمارش .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 16:11 توسط آسمان |



ارد بزرگ : پذیرفتن این سخن برایم دشوار است که: پیکر بزرگترین زندان روان بشر است . باید گفت پیکر بهترین دوست و همدم زندگی این جهانی روان است و همیشه بدون کوچکترین ایستادگی بدنبال خواسته های روان می دود . این که انگاشته شود با رفتن روان از جسم ،  می توان زودتر به دیدار دلدار شتافت ، اشتباه است چون هم او چنین سرنوشتی را برای ما آفریده است کسی که دلدار می خواهد باید به خواست او تن دهد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 15:45 توسط آسمان |


از دوا بی یِرد مزریچ پرسیدند که بهترین الگو برای پیروی چیست ؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا ؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند اراده باریتعالی را بفهمند ؟

داو بی یر گفت : بهتر از همه الگوی کودکان است .

گفتند : کودک که هیچ چیز نمی داند . هنوز نمی داند واقعیت چیست .

او پاسخ داد : سخت در اشتباهید . کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم : ۱- همیشه بی دلیل شاد است ۲- همیشه سرش به کاری مشغول است ۳- وقتی چیزی را می خواهد تا آن را نگیرد از عزم و اصرارش کم نمی شود ۴- سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند .

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 14:38 توسط آسمان |


شاگردی از استادش پرسید چطور می شود به مقصود رسید؟استاد پاسخ داد : به مکانی که می گویم برو آنجا دری را می بینی روی در عبارتی نوشته شده آن را ببین و نزد من باز گرد و عبات را بگو مرید روح و جسم خودش را وقف جست و جو کرد و آخر آنچه را می خواست یافت و نزد استاد بازگشت . استاد پرسید روی در چه نوشه شده بود ؟ مرید گفت : نوشته شده بود غیر ممکن است استاد پرسید این جمله روی دیوار نوشته شده بود یا روی در؟ مرید گفت روی در استاد گفت خوب پس بازگرد و در را باز کن مرید چنین کرد و از آنجاییکه آن جمله روی در بود با کنار رفتن در دیگر آن جمله به چشم نمی خورد پس به راه خود ادامه داد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 16:54 توسط آسمان |


روزی حقیقت و دروغ تصمیم گرفتند برای شنا به دریا بروند هنگامی که به ساحل رسیدند حقیقت لباس های خود را در آورد در این زمان دروغ لباس های حقیقت را پوشید و رفت از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ با لباس های حقیقت در ظاهری آراسته نمایان می شود

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 0:14 توسط آسمان |


مارشا آرونز / ترجمه: لادن خضرى
از سن
۱۲ سالگى به بعد، هر سال در روز تولدم، از طرف شخص ناشناسى، يك شاخه ياس سفيد برايم به خانه فرستاده مى شد. روى گل يادداشتى نبود و تماس با گل فروش هم فايده نداشت، چون او هم فرستنده را نمى شناخت.
چندسال كه گذشت، ديگر سعى نكردم فرستنده گل را بشناسم، فقط با زيبايى و عطر سرمست كننده آن يك شاخه گل سفيد و جادويى و بى نقص كه درچين هاى كاغذ نرم و نازك صورتى آرميده بود، شاد مى شدم و عالمى داشتم.
بسيارى از لحظات پرآشوب دوران بلوغ من، با خيال شگفت انگيز و هيجان آور شناختن كسى كه اين قدر برايش عزيز بودم كه «هرگز» روز تولدم را فراموش نمى كرد و آن قدر هم خوب و نازنين بود كه كوچك ترين توقعى از من نداشت، پر از شادمانى و اميد مى شد.
در آن دوران، از تصور اين كه كسى مرا دوست دارد و منتظر است تا من بزرگ تر شوم و خود را به من بشناساند و بعد زندگى سعادتمندانه اى را با هم شروع كنيم، دلم از شادى لبريز مى شد. در برابر اين محبت زيبا و خالصانه، حرف هاى سطحى ديگران در نظرم جلوه اى نداشت.
مادر از اين هديه عجيب خبر داشت، چون اغلب، خيال پردازى هايم را گوش مى داد و گاهى هم كمكم مى كرد تا به قصه هايم شاخ و برگ بيشترى بدهم. از من مى پرسيد شايد به كسى محبت خاصى كرده ام و خودم يادم نيست و او به اين ترتيب از من قدردانى مى كند. شايد همسايه مان بوده كه هميشه دستش پر از كيسه هاى خريد بود و تازه بايد كودكش را هم راه مى برد و من هر وقت كه او را مى ديدم، كمكش مى كردم. شايد هم فرستنده مرموز آن گل ها، پيرمرد آن طرف خيابان بود كه زمستان ها، غالباً بسته هاى پستى را برايش مى بردم تا مجبور نشود از خيابان يخ زده براى رسيدن به صندوق پستى عبور كند و خود را به خطر بيندازد.
مادرم سعى مى كرد قوه تخيل مرا درباره ياس سفيد تقويت كند. او مى خواست كه بچه هايش خوش خلق و مهربان باشند و احساس كنند كه همه، آنها را دوست دارند و فقط مادر نيست كه دوست شان دارد.
وقتى
۱۷
ساله بودم، پسرى دلم را شكست. آن شب تا صبح گريه كردم. صبح وقتى از خواب بيدار شدم، ديدم مادر با خطى خوانا روى آيينه اتاقم نوشته «ترديد نداشته باش كه وقتى نيمه خدايان مى روند، خدايان از راه مى رسند.»
آن كسى كه گل ها را برايم مى فرستاد، به قدرى مهربان بود كه اين جور اشتباهاتم را مى بخشيد و باز گل ها را مى فرستاد. مادرم ديگر غير از اين جمله زيباى امرسون، در اين باره با من حرفى نزد، ولى واقعاً حالم هر روز بهتر شد. روزى كه جمله را از روى آيينه پاك كردم، مادر مطمئن شد كه همه چيز رو به راه است.
بعضى زخم ها هم بود كه مادر نمى توانست آنها را شفا بدهد؛ يكى فوت ناگهانى پدر، آن هم درست يك ماه قبل از فارغ التحصيل شدن من از دبيرستان. واقعاً از اين كه پدرم زنده نبود تا شاهد يكى از مهم ترين اتفاقات زندگى من باشد، زجر مى كشيدم و ابداً دلم نمى خواست در جشن فارغ التحصيلى شركت كنم. حتى تصميم گرفته بودم به جاى ادامه تحصيل در كالج كه مستلزم آن بود كه به شهر ديگرى بروم، در خانه بمانم، چون به اين ترتيب، احساس امنيت بيشترى مى كردم.
مادرم با آن كه خود سخت عزادار بود، ابداً دلش نمى خواست از من بشنود كه نمى خواهم در هيچ يك از برنامه ها و مراسم مدرسه شركت كنم. يادم هست كه روز قبل از فوت پدر، با چه شوق و ذوقى رفتيم و يك لباس بسيار قشنگ سفيد و آبى را براى شركت در جشن مدرسه تهيه كرديم. وقتى پدر مرد، آن لباس را به كلى فراموش كردم.
اما مادر چيزى را فراموش نمى كرد. او لباس را حاضر و آماده روى كاناپه اتاق نشيمن گذاشته بود تامن بپوشم و به جشن مدرسه بروم. شايد لباس جديد براى من جاذبه اى نداشت، ولى مادر برايش خيلى مهم بود كه ما بچه ها درباره خود احساس خوبى داشته باشيم. او هميشه ما را از احساس اسرارآميزى لبريز مى كرد و به ما اين توانايى را مى داد كه حتى در زشتى ها، زيبايى و شكوه را كشف كنيم. مادر هميشه دوست داشت فرزندانش را مثل ياس سفيد ببيند: «دوست داشتنى، قوى، كامل و با هاله اى از راز و شايد كمى ابهام.»
۲۲ ساله بودم كه مادر از دنيا رفت. ۱۰ روز بعد ازدواج كردم. آن سال، نخستين سالى بود كه در سالروز تولدم، ديگر پستچى ياس سفيد برايم نياورد!؟

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 13:58 توسط آسمان |


سلام دوستان خوبم

امیدوارم آسمون دلتون همیشه آفتابی باشه

به کرم سبز بیندیش ُ بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراندُ به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است .

می اندیشد که من منفورترین موجوداتم زشت و کریه و محکوم به خزیدن روی زمین .

اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند. کرم یکه می خورد ... پیش از آن هر گز پیله نساخته بود . گمان می کند باید خود را بسازد و آماده مرگ شود . هرچند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است به خدا شکوه می برد خدایا درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کرده بودم اندک چیزی را هم که دارم از من می گیری .

خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند چند روز بعد در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده و می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش می کنند . از معنای زندگی و برنامه های خداوند شگفت زده است .

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 13:23 توسط آسمان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
به امید اینکه آسمون دلتون همیشه آفتابی باشه


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

صیادکبیر
قصه گو
آوای عشق
مسیح
هو نواز
عروسک خدا
قالب رایگان
منیرو روانی پور
گروه تئاتر پرچین
گفتارهای حکیمانه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

شگفت انگیز
الماس پر-نیلوفرعزیز-
گلرو یغمایی
ترانه علیدوستی
بابونه-شبنم طلوعی-
نور و نار-عرفان نظرآهاری-
طنین
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin

< > dariushkamani.blogfa.com

<

قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا > <
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >