روت دوباره به پاكت نگاه كرد. هیچ تمبر یا علامت پستی روش نبود، فقط اسم و آدرسش. اون یه بارِ دیگه نامه رو خوند ...
روتِ عزیزم
من یكشنبه بعد از ظهر حوالی خونَت هستم و می خوام بهت یه سری بزنم.
همیشه دوستدارت
عیسی
دستاش داشت می لرزید وقتی نامه رو روی میز می ذاشت. "چرا خداوند می خواد به ملاقاتِ من بیاد؟ من هیچ كسِ خاصی نیستم. چیزی هم برای تقدیم كردن ندارم."
با همون فكر، روت به فكرِ كابینت های خالی آشپزخونه افتاد. "ای وای، واقعا چیزی برای پذیرایی ندارم. باید بدوم برم مغازه و یه چیزی برای شام بخرم."
اون رفت سراغِ كیف پولش و محتویاتشو شمرد. 7 دلار و 40 سِنت. "خوب، می تونم حداقل یكمی نون و چیزای دیگه بگیرم." كتشو پوشید و با عجله از در بیرون رفت.
یه قرص نونِ فرانسوی، یه تیكه نیم پوندی بوقلمون و یه جعبه شیر...روت داشت برمی گشت با مبلغِ خیلی زیادِ دوازده سِنت(!!!) كه تا دوشنبه براش می موند. با این وجود، زمانی كه داشت به خونه می رفت، با خریدای ناچیزی كه زیرِ بغلش زده بود، احساس رضایت می كرد.
یه صدایی گفت:
"خانوم، می شه به ما كمك كنین خانوم؟"
روت این قدر تو برنامه های شام غرق بود، كه اصلا توجه نكرده بود دو نفر آدم تو راهِ كوچه كنار هم چپیدن. یه زن و مرد، هر دو با لباسایی كه فقط یكم از كهنه های نظافت بهتر بودن.
"ببینین خانوم، من شغلی ندارم، میدونین ، من و زنم این جا تو خیابون زندگی می كنیم، و خوب، الان هوا داره سرد می شه و ما خیلی گرسنه ایم، و، اگه شما بتونین به ما كمك كنین، خانوم، ما خیلی ممنون می شیم."
روت به هر دوی اونا نگاه كرد. خیلی كثیف بودن، بوی بدی می دادن، و صادقانه، اون مطمئن بود كه اونا اگه واقعا می خواستن می تونستن یه كاری گیر بیارن.
"آقا، من واقعا دوست دارم بهتون كمك كنم، اما من خودمم زنِ فقیری هستم. همه اون چیزی كه من دارم یه نون و یه تیكه بوقلمونه و امشب یه مهمون خیلی مهم برای شام دارم و برنامم این بود كه اینارو برای اون سِرو كنم."
"آها، خوب، اشكالی نداره خانوم. می فهمم. مرسی در هر صورت." مرد دستشو دور شونه زنش انداخت و برگشتن داخل كوچه.
روت همون جوری كه داشت رفتنِ اونا رو تماشا می كرد، یه عذاب وجدانِ آشنایی در قلبش حس كرد.
"آقا، صبر كنین!"
زن و مرد وایسادن و روت به سمت اونا دوید.
"ببینین، چرا این غذا ها رو نمی برین. من یه چیزِ دیگه برای پذیرایی از مهمونم دست و پا می كنم" و همون حین كیسه خوار و بار رو به دستِ مرد داد.
"ممنونم خانوم، خیلی خیلی ممنونم!"
"بله، متشكرم!" این صدای همسر اون مرد بود، و روت دید كه داره از سرما می لرزه.
"میدونین، من یه كتِ دیگه تو خونه دارم. بیا، چرا اینو نمی پوشی." روت دكمه های ژاكتشو باز كرد و اونو رو شونه های زن انداخت. بعد با یه لبخند، برگشت و به سمتِ خیابون رفت ... بدون كت و بدون هیچ خوردنی برای پذیرایی از مهمونش.
روت وقتی به دم خونش رسید یخ زده بود، هم چنین خیلی هم نگران بود. خداوند داشت برای ملاقاتش میومد و اون هیچ چیزی برای پیشكش كردن نداشت. داشت كیفشو زیر و رو می كرد برای كلید كه یه دفعه نگاهش به یه پاكتِ دیگه توی صندوق پستیش جلب شد. "عجیبه. پست چی معمولا دو بار تو یه روز نمیاد." پاكتو از صندوق درآورد و بازش كرد.
روت عزیزم
خیلی خوب شد كه دوباره دیدمت. از بابت اون شامِ خوشمزه ممنون. و هم چنین متشكرم، از بابت كتِ زیبات.
همیشه دوستدارت
عیسی
هوا هنوزم خیلی سرد بود، ولی حتی بدونِ كت، روت توجهی به سرما نداشت.آن گاه عادلان به پاسخ گویند: "ای خداوند، كِی گرسنه ات دیدیم تا طعامت دهیم، یا تشنه ات یافتیم تا سیرآبت نماییم، یا كِی تو را غریب یافتیم تا تو را جا دهیم یا عریان تا بپوشانیم، و كِی تو را مریض یا محبوس یافتم تا عیادتت كنیم؟" پادشاه در جوابِ ایشان گوید: "هر آینه به شما می گویم، آن چه به یكی از این برادرانِ كوچك ترینِ من كردید، به من كرده اید. "متی25 :37-40
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:33 توسط آسمان
|
روت دوباره به پاكت نگاه كرد. هیچ تمبر یا علامت پستی روش نبود، فقط اسم و آدرسش. اون یه بارِ دیگه نامه رو خوند ...
روتِ عزیزم
من یكشنبه بعد از ظهر حوالی خونَت هستم و می خوام بهت یه سری بزنم.
همیشه دوستدارت
عیسی
دستاش داشت می لرزید وقتی نامه رو روی میز می ذاشت. "چرا خداوند می خواد به ملاقاتِ من بیاد؟ من هیچ كسِ خاصی نیستم. چیزی هم برای تقدیم كردن ندارم."
با همون فكر، روت به فكرِ كابینت های خالی آشپزخونه افتاد. "ای وای، واقعا چیزی برای پذیرایی ندارم. باید بدوم برم مغازه و یه چیزی برای شام بخرم."
اون رفت سراغِ كیف پولش و محتویاتشو شمرد. 7 دلار و 40 سِنت. "خوب، می تونم حداقل یكمی نون و چیزای دیگه بگیرم." كتشو پوشید و با عجله از در بیرون رفت.
یه قرص نونِ فرانسوی، یه تیكه نیم پوندی بوقلمون و یه جعبه شیر...روت داشت برمی گشت با مبلغِ خیلی زیادِ دوازده سِنت(!!!) كه تا دوشنبه براش می موند. با این وجود، زمانی كه داشت به خونه می رفت، با خریدای ناچیزی كه زیرِ بغلش زده بود، احساس رضایت می كرد.
یه صدایی گفت:
"خانوم، می شه به ما كمك كنین خانوم؟"
روت این قدر تو برنامه های شام غرق بود، كه اصلا توجه نكرده بود دو نفر آدم تو راهِ كوچه كنار هم چپیدن. یه زن و مرد، هر دو با لباسایی كه فقط یكم از كهنه های نظافت بهتر بودن.
"ببینین خانوم، من شغلی ندارم، میدونین ، من و زنم این جا تو خیابون زندگی می كنیم، و خوب، الان هوا داره سرد می شه و ما خیلی گرسنه ایم، و، اگه شما بتونین به ما كمك كنین، خانوم، ما خیلی ممنون می شیم."
روت به هر دوی اونا نگاه كرد. خیلی كثیف بودن، بوی بدی می دادن، و صادقانه، اون مطمئن بود كه اونا اگه واقعا می خواستن می تونستن یه كاری گیر بیارن.
"آقا، من واقعا دوست دارم بهتون كمك كنم، اما من خودمم زنِ فقیری هستم. همه اون چیزی كه من دارم یه نون و یه تیكه بوقلمونه و امشب یه مهمون خیلی مهم برای شام دارم و برنامم این بود كه اینارو برای اون سِرو كنم."
"آها، خوب، اشكالی نداره خانوم. می فهمم. مرسی در هر صورت." مرد دستشو دور شونه زنش انداخت و برگشتن داخل كوچه.
روت همون جوری كه داشت رفتنِ اونا رو تماشا می كرد، یه عذاب وجدانِ آشنایی در قلبش حس كرد.
"آقا، صبر كنین!"
زن و مرد وایسادن و روت به سمت اونا دوید.
"ببینین، چرا این غذا ها رو نمی برین. من یه چیزِ دیگه برای پذیرایی از مهمونم دست و پا می كنم" و همون حین كیسه خوار و بار رو به دستِ مرد داد.
"ممنونم خانوم، خیلی خیلی ممنونم!"
"بله، متشكرم!" این صدای همسر اون مرد بود، و روت دید كه داره از سرما می لرزه.
"میدونین، من یه كتِ دیگه تو خونه دارم. بیا، چرا اینو نمی پوشی." روت دكمه های ژاكتشو باز كرد و اونو رو شونه های زن انداخت. بعد با یه لبخند، برگشت و به سمتِ خیابون رفت ... بدون كت و بدون هیچ خوردنی برای پذیرایی از مهمونش.
روت وقتی به دم خونش رسید یخ زده بود، هم چنین خیلی هم نگران بود. خداوند داشت برای ملاقاتش میومد و اون هیچ چیزی برای پیشكش كردن نداشت. داشت كیفشو زیر و رو می كرد برای كلید كه یه دفعه نگاهش به یه پاكتِ دیگه توی صندوق پستیش جلب شد. "عجیبه. پست چی معمولا دو بار تو یه روز نمیاد." پاكتو از صندوق درآورد و بازش كرد.
روت عزیزم
خیلی خوب شد كه دوباره دیدمت. از بابت اون شامِ خوشمزه ممنون. و هم چنین متشكرم، از بابت كتِ زیبات.
همیشه دوستدارت
عیسی
هوا هنوزم خیلی سرد بود، ولی حتی بدونِ كت، روت توجهی به سرما نداشت.آن گاه عادلان به پاسخ گویند: "ای خداوند، كِی گرسنه ات دیدیم تا طعامت دهیم، یا تشنه ات یافتیم تا سیرآبت نماییم، یا كِی تو را غریب یافتیم تا تو را جا دهیم یا عریان تا بپوشانیم، و كِی تو را مریض یا محبوس یافتم تا عیادتت كنیم؟" پادشاه در جوابِ ایشان گوید: "هر آینه به شما می گویم، آن چه به یكی از این برادرانِ كوچك ترینِ من كردید، به من كرده اید. "متی25 :37-40
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:33 توسط آسمان
|
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.
پسرک ماسه های را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.
اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:" چرا تمام نیرویی را که در اختیار توست به کار نمی بری؟ "
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم. "
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی! "
پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:30 توسط آسمان
|
-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند

سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شصت نشانه والدین است
انگشت دوم خواهر و برادر
انگشت وسط خود شما
انگشت چهارم همسر شما
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:29 توسط آسمان
|
این داستان شما را شوکه می کند...البته یک شوک مفید.
یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراقهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید ( فیلیپیان4: 13).
عیسی می گوید: "اگر هر کدام از شما از من عار داشته باشد من نیز از شما در حضور پدرم عار خواهم داشت. "
از این عار نداشته باشید که این مطلب را با دیگری قسمت کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:25 توسط آسمان
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد از میان تعداد زیادی از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. »
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-اما اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد:« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. »
کودک ادامه داد من چگونه میتوانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم؟ »
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ »
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:« فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. »
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:« اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. »
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:« خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید. »
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:« نام فرشته ات اهمیت ندارد.براحتی می توانی او را مادر صدا کنی. »
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:24 توسط آسمان
|
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:22 توسط آسمان
|
پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد . "
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟
استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است
پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد
پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟
استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی
نکته جالب این داستان این است که استاد فنی را به پسر یاد داده بود که تنها راه مقابله با آن این بود که حریف می بایست دست چپ او را بگیرد اما او دست چپ نداشت و همین ضعف باعث پیروزی او بر حریفانش می شد .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 22:42 توسط آسمان
|
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 22:41 توسط آسمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 20:58 توسط آسمان
|
روزی سرگردان به رفیق قدیمی اش برخورد سرگردان از دوستش پرسید که چه می کند و دوستش گفت که کشیش شده همانطور که با هم قدم
می زدند سرگردان به کودکی با رخت پاره که کنار خیابان دراز کشیده بود اشاره کرد و با تمسخر گفت می بینی چقدر خدا به فکر مردم است؟! مخصوصا بچه ها؟کشیش گفت البته به وضوح می بینم که آن کودک را سر راه تو قرار داده تا مطمئن شود کاری برایش می کنی
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 17:46 توسط آسمان
|
مرد جوانی می خواست راه روحانی طی کند به سراغ کشیشی در صومعه اسکتا رفت .پدر گفت : تا یکسال به هر کسی که به تو حمله می کند پول بده . تا ۱۲ ماه جوان به هر کسی که به او حمله می کرد پولی می داد بعد از یکسال نزد کشیش بازگشت تا گام بعدی را بیاموزد . کشیش گفت به بازار برو و برایم غذا بخر جوان به سمت بازار راه افتاد پدر سریع خودش را به شکل گدایی درآورد و مقابل جوان قرار گرفت و شروع به ناسزا گفتن و توهین کرد . جوان گفت عالی است تا یکسال مجبور بودم به هر کس که به من توهین می کند پول بدهم اما حالا می توانم مجانی و بدن پرداخت وجهی فحش بشنوم.
پدر روحانی وقتی رفتار جوان را دید رو گشاد و گفت عالی است برای گام بعدی آماده ای چون یادگرفتی به روی مشکلات بخندی
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 17:39 توسط آسمان
|
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتست که بازآیی
میلاد خجسته امام زمان مهدی موعود و برپاکننده عدل الهی در عالم بر منتظرانش مبارک باد
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 15:41 توسط آسمان
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 14:19 توسط آسمان
|
مراقبه چونان خوراک و پوشاک برای هر انسانی ضروری است .ما برای خوشبختی به آرامش نیاز داریم و برای آرامش به 1) تمرکز 2) کنترل .مراقبه دانش تمرکز و کنترل یعنی تسلط بر خویش و پیرامون خویش است این دانش به معجزه شبیه است .زیرا قسمت اعظمی از بدبختی انسان از عدم تسلط بر امور و عدم کنترل ذهن و نفس نشات می گیرد.حتی بیماران روحی که کارشان سخت شده و دیگر از دارو جواب نمی گیرند با مراقبه زندگی دوباره ای می یابند.مراقبه یعنی اینکه شفای امراضی را که ذهن و جهان افسار گسیخته نصیبتان کرده با کنترل و تمرکز یعنی دارویی از جنس خود درد است به دست بیاورید.گرچه بودا و بودیدارما و عرفای دیگر تجلی مراقبه هستند اما هیچ برچسب دین و مذهب و عرفانی بر مراقبه قابل نصب نیست. مراقبه مانند تنفس مربوط به گذشته ای بسیار دور است .اما در جهان امروز آیین ZEN را به گنجینه ی دانش مراقبه می شناسیم .(به بودیسم ژاپنی ذن می گویند.) مراقبه یعنی وجود زمانی جز زمان حال توهم و دروغ است مراقبه یعنی اینکه یاد بگیرید چگونه ذهن شما مانند جسمتان می تواند در زمان حال و نه در گذشته و آینده زندگی کند پس مراقبه یعنی تسلط بر جهان زیرا جهان من چیزی جز تجلیات ذهن من نیست. ذهنی که اگر اکنون را به جان درک کند ذهن و زمان را درک کرده است مرگ و عدم را درک کرده است زندگی را درک کرده است.
وقتی انسان با مراقبه آشنایی ندارد یا آن را درک نمی کند اگر انسانی عاقل و آگاهی نباشد زود به سیگار،مواد مخدر و محرک ،پول جمع کردن،شهرت طلبی ،مدپرستی، شریک های جنسی متعدد ،الکل ومحصور کردن خویش با وسایل صوتی تصویری یا روی آوردن به جادو و یا روش های معنوی منسوخ و داروهای اعصاب برای پر کردن خلا درونی روی می آورد.چرا؟چون کسی که از درون خویش غفلت کند و یا نداند که خلا درونی با نیروهای معنوی که خود آنها را در وجودمان کشف می کنیم قابل ارضا یا اشباع یا اغنا کردن است برای پر کردن خلاء به بیرون روی می آورد و در بیرون لذتهایی جز اینهایی که نام بردم به علاوه یک میلیون جلد کتاب که بعید می دانم بداند کدام به درد روح و روان رنجورش می خورد روی می آورد.نتیجه اش مشخص است به دفترچه تلفن یا دوستانتان نگاهی بیندازید تا فاجعه را درک کنید.
می گویند بر سر گور کشيشي در کليساي وست مينستر نوشته شده است: کودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.
مراقبه درک حقیقت نجات خویش به دست خویش و درک تغییر جهان به واسطه ی تغییر ذهن است مراقبه دانش شناخت و دگرگون کردن خویش و دنیای خویش است.مراقبه درک دگرگونی ها و خلق ثبات هاست.
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 14:15 توسط آسمان
|
سلام
نمیدانم تا به حال درباره مراقبه چبزی شنیدید یا خیر؟ اما مراقبه اصلا چیست ؟
وضعیت ذهن یک انسان معمولی مثل یک کاسه پر از کرم است که در هم می لولند . کرم ها افکار و پندارها و ارزیابی های او هستند که شخص کوچکترین توانایی و قابلیتی در از بین بردن و یا سامان دادن به وضعیت آنها ندارد.و از این جهت به کرم شبیهند چون جز آسیب زدن و زندگی انگل وار و هدر دادن انرژی او و ایجاد اندوه و عصبیت ثمری برای او ندارند و دیگر از این جهت که در وضعیت استقرار آنها کمترین خردمندی و تعقلی دخالت داشته است.ذهن بشر مثل یک سی پی یو می ماند مادامی که روشن است به شکل غیر ارادی و ناخوداگاه دائم در حال ارزیابی همه چیز با هم است و عذاب و رنج روحی از مقایسه ی ارزشگذارانه ی بی توقف هر آنچه که به ذهن خطور می کند ناشی می شود.ارزش و اهمیت تسلط بر ذهن و تربیت همینجاست .همین که مراقبه باعث شود که حال شما خوب شود یعنی حس کنید خودتان بدون هیچ کمک یا مسکن خارجی با عث شدید روحتان آرام بگیرد و اعصابتان راحت شود از همسر و فرزندان شما عزیزتر می شود زیرا همه آن ها را به دست آوردید که حالتان خوب شود اما آیا حالتان واقعا خوب شده است؟!
وضعیت ذهن یک مراقبه گر یا انسانی خود ساخته شبیه ویترین یک جواهر فروش است : خلوت ،روشن،واضح، مفید ،طبقه بندی شده ،ارزیابی و آزموده شده . مراقبه به یک معنا یعنی اینکه اگر گمان كنيد آرامش و رضایت خاطر عمیق از زندگی در جايي ديگر است و به دنبال آن بدويد، هرگز به آن نخواهيد رسيد زیرا چنین چیزی در حقیقت وجود ندارد. تنها آن زمان كه توانستيد لمس كنيد آرامش و سعادت در اينجا و در لحظه حال و در وجود شما وجود دارد، ميتوانيد آرام بگيريد واز نظر روحی خود را عمیقا سالم حس کنید.یادمان نرود که برترین عامل احساس شادکامی و خوشبختی ، عدم وابستگی به امور یا اشخاصی یست که تحت کنترل ما نیستند.
اما چرا هر آرزو و تمنایی که برآورده می شود باز پس از مدتی احساس نارضایتی و آرزوی رسیدن به چیز دیگری در ما شکل می گیرد .جواب این سوال در شناخت گرگ همیشه گرسنه ایست که نامش ذهن است.برای این بشر هیچگاه از داشتن آنچه که دارد و هست احساس رضایت نمی کند چون ذهنی نافرهیخته و لجام گسیخته و عقلی تربیت نشده دارد.برای این احساس خوشبختی نمی کند چون همیشه آرزوها و تمناها و هوس هایش امان و آرامش را از او بریده اند چون گمان می کند خوشبختی امری عینی یست نه ذهنی چون نمی داند چیزی که تعیین می کند خوشبختی چه معنایی دارد ذهن بی تربیت و نافرهیخته اوست نه مفهومی مشترک بین همه مردمان که خردمندان آن را تعیین کرده باشند. روزی ده ها بار این جمله را در ذهن خود تکرار کنید :" آنکه از داشتن آنچه که دارد احساس خوشبختی نکند هیچوقت از داشتن هیچ چیز احساس خوشبختی نخواهد کرد".
مراقبه به یک معنا درک خوشبختی حقیقی و تجربه آن است.خوشبختی حقیقی چیست؟ آن احساس خوشبختی عمیق و مدید که از درون ما بر ما مستولی می شود درست مانند احساس نشاط یک ورزشکار وقتی صبح از خواب بیدار می شود.خوشبختی غیر حقیقی و دروغین چیست ؟ آن احساس خوشبختی که موقتی و سطحی ست که علت آن در بیرون از ماست .مانند احساس شادکامی از خرید یک ماشین یا خانه یا درآمد بیشتر یا مورد توجه واقع شدن یا گرفتن مدرک یا هوس های ریز و درشت را برآورده کردن.
هیچ راهی واقعا هیچ راهی برای خوشبختی وجود ندارد که مرکب آن راه "تسلط بر ذهن " نباشد.وقتی بر خود مسلط شدید و ذهن خود را آرام کردید به جان در میابید که کلید خوشبختی در درک این جمله نهفته است :
" آنکه از داشتن آنچه که دارد احساس خوشبختی نکند هیچوقت از داشتن هیچ چیز احساس خوشبختی نخواهد کرد".
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 14:13 توسط آسمان
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين !!
__________________
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 11:17 توسط آسمان
|
سالها پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض ۶ ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت …
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 11:16 توسط آسمان
|
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 11:11 توسط آسمان
|
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:" توله های فروشی ".
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!
__________________
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 11:9 توسط آسمان
|
روزی مردی کنار رودخانه ای بود ؛ یکدفعه دید یکنفر در آب در حال غرق شدن شدن است ؛ پرید و او را نجات داد ؛ و مجددا دید 2 نفر درون آب افتادند و در حال غرق شدن هستند و پرید ونجات داد و همینطور ادامه داد تا دید نفرات در حال غرق شدن مرتب اضافه می شوند ولی.... دیگر رمقی نداشت برای نجات و دراز کشید در کنار رودخانه و یکدفعه دید ؛ یک دیوانه با لای پل ایستاده و مردم را به رودخانه پرت میکند و با خود گفت : کاش در زمانی که توان داشتم و در مرحله دوم و سوم بدنبال علت بودم ومی رفتم و جلوی این دیوانه را میگرفتم ؛ قبل از اینکه این همه آدم را غرق کند .
شاید این مسئله در زندگی امان به اشکال مختلف پیش آمده باشد ؛ اینطور نیست ؟
برگرفته از وبلاگ گفتارهاي حكيمانه
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 10:43 توسط آسمان
|