تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفاً کمک کنيد
.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشتهء شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد
.
مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده ميشد
:

امروز بهار است ، ولی من نميتوانم آنرا ببينم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:58 توسط آسمان |


خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود
.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند
.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد
.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت
.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده
!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد
.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟
"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد
.
"
بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود
."
تحمل او هم به سر آمده بود
.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت
.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست
.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود
.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است
.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود،
....
درست موقعي كه او از اين فكر كه مرد از بسته كلوچه او بر مي دارد كاملا آتشي شده بود، و اكنون زماني باقي نبود كه او در مورد رفتار خود توضيحي دهد ... يا عذرخواهي كند
!

چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:
سنگي كه پرتاب شده باشد
.
حرفي كه از دهان خارج شده باشد
.
فرصتي كه از دست رفته باشد
.
زماني كه سپري شده باشد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:57 توسط آسمان |


اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد

پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم

منبع : وبلاگ به عشق تو گرفتارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:50 توسط آسمان |


پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بلاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ در باره من می نویسید ؟

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ، لبخند زد و به نوه اش آرام گفت : درست است درباره تو می نویسم . اما مهمتر از نوشته هام مدادی است که باآن می نویسم و می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشی .   پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایست که دیده ام .

 بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی .

خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ بکنی  . اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

خاصیت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بگشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیز تر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

خاصیت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک اشتباه کار بدی نیست  در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است .

خاصیت چهارم :  چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست . زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سرانجام پنجمین خاصیت : مداد همیشه اثری ار خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگیت می کنی ردی بر جا می گذاری و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هشیار باشی و بدانی چه می کنی .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:48 توسط آسمان |


شک
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می
کند.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 17:40 توسط آسمان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
به امید اینکه آسمون دلتون همیشه آفتابی باشه


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

صیادکبیر
قصه گو
آوای عشق
مسیح
هو نواز
عروسک خدا
قالب رایگان
منیرو روانی پور
گروه تئاتر پرچین
گفتارهای حکیمانه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

شگفت انگیز
الماس پر-نیلوفرعزیز-
گلرو یغمایی
ترانه علیدوستی
بابونه-شبنم طلوعی-
نور و نار-عرفان نظرآهاری-
طنین
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin

< > dariushkamani.blogfa.com

<

قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا > <
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >