تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که آمدپیش حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه زفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند ازراه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
اینک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا ودلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
 
 

ناگهان الطاف حق آغاز شد
ازجنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نورپیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه به گوش
صورتش خورشید بود وغرق نور
جام چشمانش  پر از شرب طهور
لب که نه سر چشمه ی آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی ازگیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
به دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روزقیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لا لا ئیش بوده یا حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا  بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوزعشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذررقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی عدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سر نوشت
میشود همسایه ی من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
 
 
شاعر:امیر حسین میر حسینی
 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 14:16 توسط آسمان |


یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک پیله نگاه کرد.

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند از سوراخ پیله خارج شود .

پروانه

 

 

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و پیله را باز کند .پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود .

ان شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالاهای پروانه باز ،گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم .اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. من دانایی خواستم و خدا به من مسائلی داد تا حل کنم. من سعادت خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد.

 

(( من به هر چه خواستم نرسیدم .... اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم ))

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:33 توسط آسمان |


در زمانهاي قديم مرد فقيري با دخترش زندگي مي‏كرد. اين مرد به داروغه شهر بدهكار بود ونمي‏توانست قرض خود را پس بدهد. يك روز داروغه به مرد پيشنهاد داد كه اگر دخترش را به همسري داروغه در آورد از بدهي ‏اش چشمپوشي مي‏كند. مرد فقير پريشان و درمانده پيش دخترش رفت و موضوع را با او در ميان گذاشت . دختر گفت من به يك شرط اين مسأله  را قبول مي‏كنم، به اين شرط كه در حضور مردم شهر مراسمي ترتيب دهيم. در  اين مراسم در يك كيسه دو تكه سنگ ،  يكي سفيد و يكي سياه، مي‏گذاريم و من بايد دست در كيسه كنم  و  يكي  را  در بياورم . اگر سنگ سياه  را  در  بياورم  درخواست داروغه را قبول مي‏كنم وگرنه او بايد قرض تو را ببخشد .  روز  بعد مرد فقير موضوع را با داروغه در ميان گذاشت و او  هم قبول كرد و زمان مراسم را تعيين كرد. يك روز مانده به مراسم يكي از سربازان زيردست داروغه خبردار شد كه  او   قصد دارد به جاي دو رنگ متفاوت  هر دو سنگ داخل كيسه را سياه انتخاب كند تا دختر هركدام را كه بردارد بازنده شود. سرباز خبر را به مرد فقير و دخترش  رساند . اما دخترك به پدر گفت كه اي پدر هيچ نگران نباش كه من حتماً پيروز مي‏شوم. و همينطور هم شد ! حالا  به نظر شما دخترك چه كاري انجام داد؟ چگونه در مسابقه برنده شد؟

 

توجه: شما مي‏توانيد جوابهاي زيادي براي اين سؤال پيدا كنيد كه حتي از راه حل ما بهتر باشند!(اولی:مگه می شه! ! ! دومی:چرا که نشه! ! !) حالا اگر فكر مي‏كنيد شما خلاق‏تر هستيد بسم الله! اول خوب فكر كنيد و بعدراه حل‏ پيشنهادي ما را بخوانيد

 

 

جواب داستان از زبان ما:

     دخترك در روز موعود دست در كيسه كرد و يكي از سنگها را بيرون آورد و قبل از اين كه به ديگران نشان دهد با قدرت آن را به خارج از ميدان پرتاب كرد. بعد گفت حالا كه به آن سنگ دسترسي نداريم مي‏توانيم سنگ ديگر را ببينيم و هرچه كه بود، برعكسش آن سنگي بود كه من درآوردم. و مي‏دانيم كه سنگ باقيمانده داخل كيسه سياه بود!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:32 توسط آسمان |


گويند که روزي تمام خصايص آدمي در کنار هم جمع شده بودند از جمله عشق و ديوانگي و تنفر و شجاعت بعد از کمي صحبت پيشنهاد مي کنند که بازي کنند و تصميم به بازي قايم موشک مي گيرند
ديوانگي گرگ و بقيه قايم مي شوند.
عشق داخل گل رز قايم مي شود.ديوانگي بعد از کل جستجو همه را به جز عشق و تنفر پيدا مي کند
ديوانگي ناراحت شده و تکه چوبي را بر مي دارد و شروع به گشتن مي کنددر هنگام گشتن با ضربه اي که به گل رز مي بيند که گل رز شروع به سرخ شدن مي کنند بعد از کمي دقت متوجه ميشند که چوب به چشمهاي عشق خورده و از آنها خون بيرون امده و عشق کور شده همه ناراحت تصميم مي گيرند که ديوانگي را همراه عشق قرار بدهندبه همين خاطر عاشق کور و ديوانه است
راستي نماد عشق را همان گل رز قرار دادند گل رزي که به خاطر خون عشق سرخ شده بود يک چيز را فراموش کرده بود بگم کسي دنبال تنفر نگشت چون عشق کور شده بود و متوجه نشد که تنفر پشت عشق مخفي شده است

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:28 توسط آسمان |


يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم .

چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد .

سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:21 توسط آسمان |


+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 11:24 توسط آسمان |


 

ایمان به جز از مهر علی پایه ندارد

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

گفتم بروم سایه مهرش بنشینم

دیدم که علی نور بود سایه ندارد

عید غدیر خم بر همه شیعیان مبارک باد

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 11:15 توسط آسمان |


در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند.

 

پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی

 

رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود .

 

 چون همان قدر پول هم به سختی به دست می آمد.

 

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر کمد گذاشته بود.

 

صبح روز بعد،دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه ی من است .

 

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد.

 

داخل جعبه خالی بود!

 

پدر با عصبانیت فریاد زد:مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید

داخل جعبه  چیزی هم بگذاری؟

 

اشک از چشمان دخترک سرازیر د و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض

 

هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

 

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او ر اغرق بوسه کرد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 23:18 توسط آسمان |


خدا

خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن  یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن که نوری باخود دارد,بزرگ است, حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .

 

هزاران سال است که می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این هما ن چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 23:16 توسط آسمان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
به امید اینکه آسمون دلتون همیشه آفتابی باشه


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

صیادکبیر
قصه گو
آوای عشق
مسیح
هو نواز
عروسک خدا
قالب رایگان
منیرو روانی پور
گروه تئاتر پرچین
گفتارهای حکیمانه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

شگفت انگیز
الماس پر-نیلوفرعزیز-
گلرو یغمایی
ترانه علیدوستی
بابونه-شبنم طلوعی-
نور و نار-عرفان نظرآهاری-
طنین
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin

< > dariushkamani.blogfa.com

<

قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا > <
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
> < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا >