|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 14:16 توسط آسمان |
یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک پیله نگاه کرد. سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند از سوراخ پیله خارج شود . آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و پیله را باز کند .پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود . ان شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالاهای پروانه باز ،گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند. چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن ، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند. هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم .اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. من دانایی خواستم و خدا به من مسائلی داد تا حل کنم. من سعادت خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم. من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد. (( من به هر چه خواستم نرسیدم .... اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم )) + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:33 توسط آسمان |
در زمانهاي قديم مرد فقيري با دخترش زندگي ميكرد. اين مرد به داروغه شهر بدهكار بود ونميتوانست قرض خود را پس بدهد. يك روز داروغه به مرد پيشنهاد داد كه اگر دخترش را به همسري داروغه در آورد از بدهي اش چشمپوشي ميكند. مرد فقير پريشان و درمانده پيش دخترش رفت و موضوع را با او در ميان گذاشت . دختر گفت من به يك شرط اين مسأله را قبول ميكنم، به اين شرط كه در حضور مردم شهر مراسمي ترتيب دهيم. در اين مراسم در يك كيسه دو تكه سنگ ، يكي سفيد و يكي سياه، ميگذاريم و من بايد دست در كيسه كنم و يكي را در بياورم . اگر سنگ سياه را در بياورم درخواست داروغه را قبول ميكنم وگرنه او بايد قرض تو را ببخشد . روز بعد مرد فقير موضوع را با داروغه در ميان گذاشت و او هم قبول كرد و زمان مراسم را تعيين كرد. يك روز مانده به مراسم يكي از سربازان زيردست داروغه خبردار شد كه او قصد دارد به جاي دو رنگ متفاوت هر دو سنگ داخل كيسه را سياه انتخاب كند تا دختر هركدام را كه بردارد بازنده شود. سرباز خبر را به مرد فقير و دخترش رساند . اما دخترك به پدر گفت كه اي پدر هيچ نگران نباش كه من حتماً پيروز ميشوم. و همينطور هم شد ! حالا به نظر شما دخترك چه كاري انجام داد؟ چگونه در مسابقه برنده شد؟ توجه: شما ميتوانيد جوابهاي زيادي براي اين سؤال پيدا كنيد كه حتي از راه حل ما بهتر باشند!(اولی:مگه می شه! ! ! دومی:چرا که نشه! ! !) حالا اگر فكر ميكنيد شما خلاقتر هستيد بسم الله! اول خوب فكر كنيد و بعدراه حل پيشنهادي ما را بخوانيد جواب داستان از زبان ما: دخترك در روز موعود دست در كيسه كرد و يكي از سنگها را بيرون آورد و قبل از اين كه به ديگران نشان دهد با قدرت آن را به خارج از ميدان پرتاب كرد. بعد گفت حالا كه به آن سنگ دسترسي نداريم ميتوانيم سنگ ديگر را ببينيم و هرچه كه بود، برعكسش آن سنگي بود كه من درآوردم. و ميدانيم كه سنگ باقيمانده داخل كيسه سياه بود! + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:32 توسط آسمان |
گويند که روزي تمام خصايص آدمي در کنار هم جمع شده بودند از جمله عشق و ديوانگي و تنفر و شجاعت بعد از کمي صحبت پيشنهاد مي کنند که بازي کنند و تصميم به بازي قايم موشک مي گيرند + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:28 توسط آسمان |
يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد . سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.» + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 17:21 توسط آسمان |
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 11:24 توسط آسمان |
ایمان به جز از مهر علی پایه ندارد قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد گفتم بروم سایه مهرش بنشینم دیدم که علی نور بود سایه ندارد عید غدیر خم بر همه شیعیان مبارک باد + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 11:15 توسط آسمان |
چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او ر اغرق بوسه کرد . + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 23:18 توسط آسمان |
خدا خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است. و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به من بده. و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت : آن که نوری باخود دارد,بزرگ است, حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این هما ن چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.... + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 23:16 توسط آسمان |
|
| ||||||