دكتر نايون ريمن ، پزشك عالي قدر ، روان شناس و متخصص بيماري هاي كودكان است كه بيش از 25 سال از عمر خود را به عنوان مشاور روان شناس بيماران سرطاني خدمت كرده است.
وي در سن شانزده سالگي به علت بيماري سرطان روده تحت عمل جراحي " ايليو ستومي " قرار گرفته و بخشي از روده اش را از دست داده است.
حال با هم مي خوانيم يكي از حكايات : " داستان هاي شفا بخش " را.
دلسوزي
يكي از بيماران من پزشكي است كه مبتلا به سرطان است. روزي با شادماني فوق العاد هاي نزد من آمد و چون از علاقه ي من به داستان با خبر بود ، اين داستان را برايم تعريف كرد :
روزي " شيوا " و " شاكتي " كه از جمله پادشاهان آيين هندوان هستند ، از اقامت گاه خود، زمين را نظارت مي كردند. مشكل هاي زندگي انسان ها ، پيچيدگي واكنش هاي آن ها و حضور هميشگي عامل رنج در تجربه هاي انساني ، آن دو را غمزده كرد. هم چنان كه سرگرم تماشا بودند ، " شاكتي " متوجه فقير بينوايي شد كه در جاده اي قدم مي زد. لباسهايش پاره و مندرس و رويه ي كفش هايش از جنس طناب هايي بود كه به هم گره خورده اند.
دل " شاكتي " به هم فشرده شد و از اين كه چنين مردي اين همه تلاش و تقلا مي كند ، غمگين شد. به همسر خود رو كرد و از او خواست تا به آن مرد فقير كمك كند و مالي به او ببخشد. " شيوا " يه آن مرد نگاه كرد و سپس گفت :
" اين كه از من ساخته نيست. "
شاكتي با شگفتي پرسيد : " چرا ؟ منظورت از اين سخن چيست ؟ تو پادشاه جهاني ، چه طور نمي تواني چنين كار ساده اي را انجام دهي ؟."
شيوا : " از اين جهت نمي توانم به او كمك كنم كه او هنوز آماده ي پذيرش كمك نشده است "
شاكتي با خشم گفت : " منظورت اين است كه نمي تواني بدره اي زر در راه اين فقير بيفكني؟ ."
شيوا : " البته كه مي توانم ، بطور كلي موضوع ، چيز ديگري است ."
شاكتي : " پس لطف كن و اين كار را انجام بده ."
و به اين ترتيب " شيوا " كيسه اي از سكه هاي زر در گذرگاه مرد انداخت .مرد انديشناك ، در حال قدم زدن بود و با خود گفت : " نمي دانم آيا امروز ميتوانم چيزي براي خوردن پيدا كنم يا بايد باز هم گرسنه بخوابم . "
و چون از پيچ جاده گذشت ، چشمش به چيزي در ميان راه افتاد و گفت : " آه يك قلوه سنگ بزرگ ديگر در ميان راه ، خوب شد آن را ديدم . اگر پايم را رويش گذاشته بودم ، كفش هايم به كلي از هم در مي رفت. " وبا احتياط، پايش را آن طرف كيسه زر گذاشت و به راه خود ادامه داد.
به نظر من ، زندگي كيسه هاي زر فراواني در راه ما مي افكند. اين كيسه ها به ندرت جلب توجه مي كنند و كمتر ارزشمند به نظر مي رسند. از بيمارانم مي پرسم كه آيا زندگي تاكنون كيسه ي زري در راه آن ها انداخته است كه او متوجه شده و براي پر بار كردن زندگي خود ، از آن استفاده كرده باشد؟.
با لبخند و در كمال سادگي مي گويد : " بله ، سرطان . خيال مي كردم خودتان متوجه شده ايد ."
منبع :
" داستان هاي شفا بخش " ، دكتر راشل نايومي ريمن "،
مترجم : " استاد مهدي مجرد زاده كرماني ".
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 10:4 توسط آسمان
|
مرد فقیری درست هم زمان با یک مرد بسیار ثروتمند به دروازه ی بهشت رسید.
پتر مقدس از روزنه نگاهی به بیرون انداخت، سپس یک دسته کلید بزرگ را بیرون آورد. در بهشت را باز کرد و اجازه داد مرد ثروتمند وارد شود. او حتی نیم نگاهی هم به مرد فقیر نکرد. با بسته شدن در، صدای موزیک، ترانه ها و آوازهای بلند از داخل بهشت شنیده شد.
حتما جشن بزرگی برپا بود. مرد فقیر کمی دلخور شد. اما با حوصله زیاد منتظر ماند تا پتر مقدس دوباره در را باز کند. مرد فقیر فکر می کرد اگر او هم وارد بهشت شود، برایش جشن می گیرند. اما این طور نبود. همه جا آرام بود، حتی فرشتگان مهربانی که او را به طرف قصرش می بردند، هم آرام بودند. مرد فقیر به تلخی گفت: «حتی در بهشت هم به ثروتمندان بیشتر از بقیه توجه می شود.»
فرشتگان برای او دلیل آوردند که: «ابدا دوست عزیز! این سروصداها فقط به این دلیل بود که هر روز آدم های فقیر بسیاری وارد بهشت می شوند اما فقط هر صد سال یک بار یک مرد ثروتمند را به بهشت می آورند.»
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:45 توسط آسمان
|
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا
ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:43 توسط آسمان
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.
گاهي مدتها طول ميكشد تا مردها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان
ميخواهد بنوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است، هرقدر كه
ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
__________________
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:18 توسط آسمان
|